تبليغاتX
و خدا خوب است ... دوستش دارم !
خدای مهربان من ... مرا در آغوش بگیر !

 

 

به نام خدایی که در این نزدیکی است  ،

 

لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند

 

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .

 

  

شاخه گلی

 

برگرفته از سرانگشتان پر مهر دلدار

 

بر گیسوان سیاهش !

 

 

 

 

* خدای من * 

مهر دلدار تنها خرمی بخش جان من بوده است .

شبها برایم تراته ی نیکبختی می خواند و سپیده دمان بیدارم می ساخت تا

مفهوم زندگی و رازهای طبیعت را در برابرم هویدا سازد .

مهری آسمانی و سرشار بود رشک و آز را نمی شناخت و هرگز به روحم

 آسیب نمی رساند . یک همدلی ژرف بود که جانم را

در نهر شادمانی شستشو می داد

و مرا سخت گرسنه ی محبتی می ساخت

 که پس از سیری به جانم غنا می بخشید .

 و دستی لطیف داشت که بی آن که دلم را بیازارد ،

 بدان امید بخشیده و زمین زیر پایم را فردوس برین ، و زندگی ام را

 رؤیایی زیبا می ساخت . بامدادان که در کشتزاران گام می زدم ،

 در بیداری طبیعت ، نشان ابدیت را می دیدم و کنار دریا که می نشستم ،

 خیزابه ها ترانه ی جاودانگی را به گوشم می آوردند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:43  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

 

او شكر مي كند ‍! من ناشكرم !

 

من میخوانم، تو میخوانی، او سواد ندارد، ما میخوانیم، شما میخوانید، آنها کتاب ندارند !

 

 من میخورم، تو میخوری، او گرسنه است، ما میخوریم، شما میخورید، آنها فقط نان خشک میخورند !

 

 من درس میخوانم، تو درس میخوانی، او مجبور است کار کند،

 ما درس میخوانیم، شما درس میخوانید، آنها فقط بیل و داس میشناسند  !

 

 من میخندم، تو میخندی، او گریه میکند، ما میخندیم، شما میخندید، آنها به زور لبخند میزنند !

 

 من سفر میکنم، تو سفر میکنی، او تا شب کار میکند،

 ما سفر میکنیم، شما سفر میکنید، آنها هر عید شرمنده کودکشان میشوند !

 

من راه میروم، تو را میروی، او در سی.سی.یو است، ما راه میرویم، شما راه میروید، آنها جانبازند !

 

من وبلاگ دارم، تو وبلاگ داری، او حسرت کار با کامپیوتر دارد،

 ما وبلاگ داریم، شما وبلاگ دارید، آنها فقط غم دارند !

 

من وَگوام، تو وَگویی، او فقط شوخیهای مردم را میبیند،

 ما وگوییم، شما وَگویید، آنها تلویزیون ندارند تا معنی ویگولنزج را بفهمند !

 

من ناشکرم، تو ناشکری، او بابت همان لقمه نان شکر میکند،

 ما ناشکریم، شما نا شکرید، آنها با تمام سادگی چقدر خوشبختند !

 

 

 

 

 

 

 

 

صبر را با تمام وجودت تجربه نما

 

بگذار زمانهای خداوند پدید آیند ...

 

بگذار خداوند آنچه را که شایسته است

در زمان مخصوصش

برایت به انجام برساند !

 

دنیا، محلی است نیکو

برای آنانکه با خداوند تجربه اش می کنند !

 

دنیا ، محلی است مهیب

برای آنانکه خداوند را فراموش می کنند !

 

دنیا ، نسبی است برای من و برای تو

و تو ... می دانی که هرچیز

اگر حقیقت بود ... نیکویی تمام بود !

 

و می گفت

اما بشارت باد بر آنان که خویش را

در میان این غبار بیابند و چشمان خود را باز نمایند

تا آنگاه که سپیده دم

خستگی چشمان آنها را از ایشان بگیرد !

 

به حقیقت معتقد باش و بمان با آنانکه

با خداوند عهد دوستی بستند !!!

 

 

 

 

 

 

من آمدم


"آمدم تا عاشقانه در كنار تو بمانم تا براي تو بميرم مهربان من"

"آمدم تا آنكه باشي تكيه گاه خستگيهام اي گل نيلوفر من"

امروز دلم برات خيلي تنگ شده

امروز هم فهميدم بيشتر از هميشه به تو احتياج دارم !

امروز بيشتر از هر روز ديگه اي حس كردم كه بدون تو تنهاترينم !


و من منتظر يك اتفاق خوب
و من منتظر هجوم تو
و من منتظر بهانه اي برا ي نوشتن براي تو !


و اكنون در روبروي تو
من براي تو مي نويسم


براي تو بهترين
براي تو شيرين
براي تو بي نظير


و حال به خود مي نگرم به كم كاريهايم براي تو !

به روزهايي كه كمتر به يادت بودم

به لحظهايي كه بي ياد تو بودم !

و سپاس مي كنم تو را كه هميشه به يادم بودي !

مواظبم بودي ، با من بودي !
و دوستت دارم تا هميشه
اي بزرگترين پروردگار خوبم
دوستدارت يه موجود زمينييه كوچولو !

 

 

عادل  

 

 

 

 

 

 

 

قصه من و تو

 

گذشت، لحظه هاي با تو بودن

و در پاييز عشقمان ، نامي از دوست داشتن باقي نماند

چقدر زودگذر بود قصه من و تو

و در آنروز که دست بي رحم تقدير

درو کرد گندمزار دلهايمان را

و تهي شد همه جا از عطر گل عشق

و در کوچ پرنده هاي غمگين

در آن کوير آرزو

شاعري دل شکسته و تنها

مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها

شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها

قطره اشکي به ياد همه خاطره ها !

 

 

 

 

 

با آمدنش شوري در من به وجود آورد وصف نشدني

     اما ............ !

      او مي رود رفتني که پر از دلهره بازگشت است

   او مي رود با يک خداحافظي کوتاه

   دلم شور مي زند برايش نگران بود موقع رفتن

   نمي داند نمي دانم کي باز مي گردد

   چشم به راه او به جاده هستم !

تا بازگردد ، بازگردد  !

او مي رود و مرا تنها رها مي کند

   رفتني که بازگشتش مبهم است

   آخرين کلام تنها مواظب خودت باش بود !

    موقع رفتن حسي داشت

   حسي غريب و هميشه آشناي انتظار  

   به يادش هستم و مي مانم تا بازگردد

   او مي رود ..................... !

کي باز مي گردد نه من مي دانم نه او

 او رفت و مرا با کوله باري از غم وتنهايي و انتظار به جا گذاشت .

 اورفت چه کسي مي داند که چه هنگام باز مي گردد  !!!

 

 

 

 

 

..:: زمزمه كن ::..


من زمزمه هايت را دوست دارم.

زمزمه كن چهره ات را به خاطر مي آورم

  در آن هنگام كه مي خندي.

بخند، من خنده هايت را خيلي خيلي خيلي خيلي دوست دارم .

زندگي زيباست آن هنگام كه دستان توست سايه بان تنهايي من  .

من دستهايت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم !

سرت را بر شانه هايم مي گذاري و  با من سخن مي گويي 

و اين خيالي است كه از ذهنم مي گذرد و

من شانه هايت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم !

 كوه با تمام عظمتش ياراي مقابله با گامهاي مصمم من نيست ...

وقتي بخواهم خاطرات را دربين شقايقهاي آن بيابم !

من يادت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم !

آسمانها هم كوچكند وقتي در فضاي سيال نگاهت گم مي شوند !

من نگاهت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم !

من حتي گريه ات رادوست دارم !

آن هنگاميكه اشكها زگونه هايت برگيرنده آغوش من باشد !

ولي من هنگامه رفتنت را دوست ندارم .

وقتي مي روي به جاده أي كه تو را مي برد،

 حتي به سنگهائيكه پيش پايت قرار  مي گيرند حسودي مي كنم ...

وقتي مي روي حس مي كنم رهگذر قصه هايم خواهم ماند

ومن حتي رهگذر كوي تو بودن را

خيلي خيلي خيلي دوست دارم !

وقتي در كنارم هستي مهر بر من مي بارد .

من حضورت را خيلي خيلي خيلي دوست دارم !

و چه زيباست گردش در هوائيكه وجود تو آنرا

 عطر آگين كرده باشد !

  من بوي پيراهنت را خيلي خيلي دوست دارم !

آن شاخه گلي را كه تو به من هديه كني مي بوسم .

  و  اگرتو نخواني من آواز چكاوك را نمي خواهم .

من جاده هاي سرسبز وزيبا را نمي خواهم اگر تو نباشي .

من همان جاده تب دار كويري را مي خواهم

اگر مرا به تو برساند !

من رنجي را كه در راه ديدار تو باشد دوست دارم !


چرا كه من تو را دوست دارم.

 

 

 

 

 

 

 

خواب مانده ام !

 

خواب مانده ام مثل ساعت روی طاقچه

تنها مانده ام مثل شاخه های خشک باغچه

یخ زده ام مثل شبنم روی برگها

سکوت می کنم مثل تنهایی مرغ عشقها

از یاد می روم مثل سالمندی فسرده

می سوزم نه مثل شمع مثل شومینه

می گریم همچون باران پاییزی

دوستم ندارند مثل جوجه اردک زشت

دوستت دارم  مثل عزیزترینم

کسل کننده شدم مثل نصیحت های مادرم

می پژمرم مثل ساقه ای که قلبش شکسته

رد می شوی از روی من مثل برگهای پاییزی ،

صدای شکستنم را می شنوی و این را تقدیر من می دانی !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:42  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

غم بی همزبانیم را با باد خواهم گفت !

 

و حکایت نامهربانیت را

به دست نقالان خواهم سپرد

چون صیادی بد اقبال به خانه باز خواهم گشت

یادم نرفته خواهش خاموشت

با چشمهای خسته ز تنهایی

دیشب خیال روی تو با من گفت

این روزها دوباره تو میایی

هنگام رفتن است

چشمانم را بستم و برگشتم

باور نمی کنم

هرگز...آری هرگز

دیشب تمام ستاره های پشت پنجره را

با دست خاموش کردم

وقتی شنیدم ماه را به اتاقت برده ای...

نیست در دنیا ز من بیچاره تر...نیست قلبی از دلم صدپاره تر

می دانم شبی باز خواهی گشت

و تمام کوچه های قلبم را

لبریز از عطر آمدنت خواهی کرد !!!

 

 

 

 روزی مرا ترک خواهی کرد !

 

 وبه سادگی یک خواب دور خواهی شد

 از آسمان آبی مرا خواهی گرفت

 ودر روزهای جهنمی خواهی سوزاند

 روزی تصویر مرا خواهی برد

 و از اشک من ابدیت خواهی ساخت.

 من روزی تو را در انزوای خویش

 زمزمه خواهم کرد

 و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم برد

 و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند

 روزی بی تو خسته از این زمانه خواهم شد

 و با تمام غرور

 از جدایی شکست خواهم خورد

 و بیش از نفسهایم  تو را آرزو خواهم کرد..

 تو

 روزی از من دور خواهی شد

 همچو برگی از درخت

 با دست نسیم خواهی رفت

 و در جایی دور از من خواهی نشست

 و من روزی با هر آنچه از من برده ایی

 بی تو به تنهایی

 در سوگواری عشقمان خواهم گریست.

 

 

 

چشمهايم برای تو

 

تويي که سرشارترين نگاهم همواره پيشکش توست .

 تويي که زيباترين لبخندم همواره هديه توست .

 تويي که صادقانه ترين سخنانم را بي کم و کاست برايت بازگو مي کنم ...!!!

 تويي که ساده ترين خواسته هايم را بي کم و کاست از تو مي خواهم ...!!!

 تويي که ذره ذره تمامي دنياي مرا از آن خود ساختي.

 تويي که ذره ذره تمامي وجود مرا تسخير خود ساختي .

تويي که در تمام وجودم شور و عشق را پديد آوردي.

 تويي که هر لحظه بودنت مرا آرامش است ...!!!

 تويي که تمام زندگي مني ، تويي که شب را برايم ستاره آوردي ...!!!

 تويي که هرگز لحظه اي از خاطرم دور نبوده اي.

 تويي که مي خواهمت ، تويي که نباشي ميميرم ...!!!

 تويي که همه ي مني ...!!

 مني که بي تو هيچم ...!!

 بي تو هيچم ....

بي تو هيچم ...

 بي تو  هيچم ...

 

 

دير زمانی ست که شادی به کالبدم خدانگهدار گفته ست.

 همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم ...

 وه ! چه وحشتناک ...

فردا همانند ديروز بود و هست ... اما، آيا می ماند؟

 نه، نازنين من انتظار شور و شادی از من انتظاری ست عبث و بيهوده.

 چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی.

 مرا چه به پايکوبی و قهقهه های مستانه.

 اما،مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،

 و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور ...

به ياد آور مرا ...

 به ياد آور شانه ای هست ـ هر چند نحيف و هر چند که خوشايندت نباشد ـ

 شانه ای که دير زمانی ست ترنم ضربه های گنگ شقيقه ات را به ياد نمی آورد ...

 همراه من همچون روزهای گذشته مرا از خاطر نبر ...

 جايی، آن گوشه های ذهنت، مرا دفن کن.

 نه! نه! بهتر اين است که بگويم مرا به خاک بسپار.

 منی که سخنی جز سکوت ندارم ...

تنها اين را بدان، اميد من

 " سکوت من پر بود از رازهای ناگفته "

 سکوتم را باور کن تنها تو ای ماندگارترينم ...

 

 

دير گاهی بود كه آرزو ميكردم ترا ببينم.

  ترا بهرآنچه كه زيباست تشبيه مينمودم.

 اما لحظه ای بعد افسرده و سرافكنده ميشدم

  زيرا اين زيبايی هاست كه شبيه تواند.

تو خود الهه زيبايی هستي.

 خواستم ترا به ماه تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابيت

 چيزی در آن نيافتم .

 ميخواستم شايد معجزه ای شود و تو در كنارم بيايی .

 ميخواستم كه روبرويم بنشينی و من خود را در چشمان آسمانی

 و لبان نيم شكفته ات تماشا كنم و نفس گرمت را ببويم.

 افسوس كه تو اشكها و حسرت های مرا نمی بينی .

 نمی بينی كه در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است.

 اكنون تو ای جان شيرين .

بيا بنشين تا بگويم كه امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است .

 وقت آن رسيده كه بدانی تو روح منی و حقيقت من هستي.

 چنانچه يك گل احتياج به آفتاب دارد منهم برای زنده بودن

 بعشق تو محتاجم .

اگر بسويم باز گردی گناهانت را ناديده ميگيرم

 و باز دامنم را بسويت ميگشايم.

 

كاش هم اكنون باز ميگشتی تا اشعه آفتاب اميد بخش حزن

 و افسردگيم را پايان دهد و اين قلب شكسته ام به اميد تو

 به اميد ديدار تو به اميد عشق تو به اميد وصال تو

 بار ديگر حركت از سر گيرد و به ادامه حيات اميدوار سازد .

 

برای من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است .

 اما دور بودن و تو را نديدن را نميتوانم تحمل كنم .

تو آن چشمه نوشی ای مايه حيات كه ميتوانی مرا

 با بوسه عمر دوباره دهی فراموش مكن

 كه جز تو من كسی را ندارم .

 

و به غير از تو به مهر ديگری پايبند نيستم .

 اكنون همه چيز جز نگاه تو از ياد برده ام.

 

 

ميخواهم ...

 

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ام قدم بزنم و

چتر شکسته بغضم را بگشايم .

 

می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گريه کنم

ميخواهم در کنار دريای دلواپسی انتظار،

در انتهای جاده غربت بنشينم و

نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخيها و ناباورانه ها از ديارم کوچ کنند.

 

ميخواهم آنقدر اشک بريزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند

دلتنگی من وقتی به پايان ميرسد که انتظار سرآيد و اتاقم از عطر حضور او لبريز شود !

من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشيد مينشينم

و آنگاه  که خورشيد غروب کند،

باز هم در شب و دست در دست ستاره ها

 تا صبح هَجی ميکنم واژه انتظار را ... !

تا تو برگردی ...

 

چقدر دلم گرفته ...

بی تو...

 

 

 

کفش هايت را در بياور ...

اينجا سرزمين مقدّس قلب است !!!

 

 

روز ...

 شفـافيتی است استوار

گرفتار

در لق لقه ی ميان رفتن و ماندن .

                                                    اکتاويو پاز

 

 

 

 

 

وقتی دريچه ی بين زبان و فکر را باز می کنی و بعد کاملاً عمدی

آن را باز می گذاری افکار به مغزت هجوم می آورند .

 آن وقت کاری از تو بر نمی آيد ... افکار حمله کرده اند

و حالا ديگر دفاعی نيست .

 نه راه پس داری و نه راه ِ پيش . افکار اختيار را از زبان می دزدند

و زبان معنی - بايد ِ - آنها را می فهمد .

 زبان افکار را کلمه می کند و بعد عرضه می نمايد .

 حالا هيچ دفاعی نيست .

 خودت خواستی ... حالا مسووليت  پذيرش کلمات سنگين است .

 فهم اين افکار ساده نيست و برای همين سهل انديشان برداشت ِ ساده

 و سطحی خودشان را ملاک قرار می دهند .

 تو محکوم هستی به خاطر يک - عمد - .

به خاطر اينکه عمداً دريچه ی بين فکر و زبان را باز گذاشتی ...

همه چيز از يک هجوم غافاگيرانه شروع شد .

و حالا هجوم و حمله ی اينها را هم بپذير . 

 از يک هجوم درونی تا يک هجوم بيرونی ...

 

 

نگاه هايی هستند که بی اصالتی را فرياد می زنند .

 نگاه هايی که عمق ندارند تا وقتی به آنها خيره شوی ،

چيزی از عمقش به غنيمت ببری  ...

 نگاه هايی هستند که سست و بی ريشه اند

و می توانی با بی رحمی خردشان کنی ...

 و چه بسيارند اين نگاه ها ...

 

********************

 

چقدر آدم های زيادی بودند که ما سالروز رفتنشان را گرامی می داريم ...

 و چقدر آدم های کمی خواهند بود که سالروز رفتنشان را گرامی بدارند ...

راستی چقدر تفاوت !

 

********************

 

هيچ يک سخن نگفتند ... نه ميزبان و نه ميهمان و

نه گل های داوودی .

 

********************

 

عزراييل آنجا ايستاده و معنی دار مرا می نگرد ...

نگاهمان به هم گره می خورد و تن ِ من می لرزد .

 

********************

 

سبز می خندم !

 

********************

 

تمام شد ... خستگی ِ روی شانه هايم آنقدر زياد بود

که به حال فرشته ها غصه می خوردم ...

زير اين تلنبار خستگی بال هايشان می شکند ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:54  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

کسی ديگر اينجا تو را بنده نيست

درين کهنه محراب تاريـک ؛ بس

فريبــنده هست و پرسـتنده نيست

...

تو گر مرده ای ؛ جانشين تو کيست ؟

که پرسد ؟ که جويد ؟ که فرمان دهد ؟

وگر زنده ای ؛ کاين پسنديده نيست !

م . اميد

 

 

الآن اگر خدا و شيطان بيايند و نگاهی به اين فرزندان حضرت قابيل

بيندازند شيطان سرش را بالا نمی گيرد و سينه اش را جلو نمی دهد ؟

 آن رجز  -: فتبارک الله احسن الخالقين :- 

 برای همين ها بود ؟!؟

هبوط . شريعتی

 

***

 

من روی لب هايم يک تابلوی لبخند آويزان کرده ام

تا لب هايم مجبور به تظاهر مدام نباشند ...

حالا تابلو تظاهر می کند نه لب ها .

اين طور هم من راضی ترم ... هم لب ها !

 

***

 

فرقی هم می کند ؟ می گذريم با بهار ...

 

 

تو هم رفتی ؟!؟

از آن بالا نگاهی به اين پايين بينداز

که دست تکان می دهم ...

هنوز هم باور نکرده ام ... باور من چه فايده ؟!؟

 

 

روی ديوار ها رنگ می پاشم ... نارنجی و زرد ...

من زنده هستم !!!

 

***

 

حالا ديگر ... برای خودم ... !

 

نامه ای برای خدا

 

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ... باد و بارانی بود اندرون دلم ...

و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ... کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !

خوب ... برای که بنویسم حالا ؟

تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!

یادم آمد ...  آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،

خدا خودش برمی دارد ... ! 

پرشدم از شوق برای نوشتن ... دراز کشیدم روی زمین و دستی

زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !

نوشتم :

سلام ، محبوب من ... !

چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...

صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و

نسیم را می وزانی بینشان ... آدم حالی به حالی می شود !

هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،

دل آدم را اینطور ببرد !

خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سرپنجه هایش !

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

 

معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،

می آيی به پيشم !

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام

 دانه های شبنم می کارد ، رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا

 صبح مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف

اگر می بينی چشمم به در می ما ند نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !

و برود و بگوید کسی نیاید !

 

معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم ! مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !

 

مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام ! من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی ! از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی ! برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟ چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ... چون می دانی :
(( گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،

 يک توی کوچکتر را به من بده

تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))
 

تو چقدر مهربانی ...

 

مواظب خودت باش ... !

 

 نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش ، خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد ، ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

که برايش چيز بنويسد !

باز ساعت گذشته از نيمه ، خواب می چسبد به آدم ، خوابی با نفس های عميق !

 

 

چه کسی خدا را بیشتر از من دوست دارد ... ؟

 

چه کسی احساس ژرفتری از احساس من ، نسبت به او دارد ؟

 

دستش را ببرد با لا !!!

 

دستی نمی بینم ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:25  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

 

~ بی حدّ ... بی نام ~

 

هویّتی که بشود در مورد آن چیزی گفت ،هویّت جاویدان نیست .

نامی که بشود نام نهاد ... جاویدان نیست ...

حقیقت جاویدان بی نام است .

نام نهادن آغازیست برای خاصّ کردن هر چیزی ...

وقتی از خواستها رها شدی ، به راز پی می بری ...

در بند خواستها فقط جلوه هایش را می بینی ...

ولی راز و جلوه از یک خاستگاه نشات می گیرند ،

این خاستگاه تاریکی نام دارد . تاریکی درون تاریکی ...

دروازه ای به ادراک مطلق و خالص .

عقب بایست ، جلوتر خواهی بود ،

از همه چیز رها باش ، با همه چیز یکی خواهی بود .

چون از خودت رها شوی ، کاملا خرسند و راضی خواهی بود .

دز زندگی ، زمینی فکر کن . هنگام تفکر به مسائل ، ساده بنگر .

هنگام مشاجره منصف و با گذشت باش . در حکومت زور نزن .

در کار شغلی را که دوست داری انتخاب کن .

در زندگی خانوادگی ، حضور کاملی داشته باش .

هنگامی که قانع شوی به راحتی خودت باشی و مقایسه و رقابت نکنی ،

همه به تو احترام خواهند گذاشت .

کاسه ات را زیاده پر کنی ، لبریز خواهد شد ، چاقویت را مدام تیز کنی

 کند خواهد شد . دنبال پول و امنیت باشی ، قلبت هیچگاه آرام نخواهد شد .

به رضایت مردم اهمیت دهی ، اسیر آنها خواهی شد .

کارت را انجام بده و بعد کنار بکش .

این است تنها راه به سوی آرامش .

 

آیا می توانی ذهنت را از آشفتگی باز داری ؟

و به یگانه ی هستی ، متمرکز نگاهداری ؟

آیا می توانی بدنت را مانند بدن یک کودک تازه متولد شده ، نرم کنی ؟

آیا می توانی درونت را به قدری شفّاف کنی که چیزی جز نور نبینی ؟

آیا می توانی همه را دوست داشته باشی و هدایتشان کنی ؟

بی آنکه خواستت را بر آنان تحمیل کنی ؟

آیا می توانی با مهمترین مسائل دست و پنجه نرم کنی ؟

با اجازه دادن به اینکه ، اتفاقات روال خودشان را طی کنند ؟

آیا می توانی پا از ذهنیت خود عقب بگذاری

و بنابراین همه چیز را درک کنی ؟

به دنیا آوردن و پروراندن ... داشتن بدون مالکیّت ...

عمل بدون انتظار ... رهبری بدون زور ...

این نهایت شرافت است .

 

جهان را مانند خودت ببین ،

به هر چیز آنگونه که هست ، اعتقاد داشته باش .

جهان را مانند خودت دوست داشته باش .

آنگاه می توانی با همه چیز مهربان باشی !

با دقت باش ، مانند شخصی که از رودخانه یخ زده ای می گذرد ،

بیدارو آماده ، مانند جنگجویی در قلمرو دشمن ،

مؤدب ، مانند یک میهمان ، سیّال ، مانند یخ در حال ذوب ،

شکل پذیر ، مانند کنده ی درخت ، پذیرا ، مانند درّه ،

زلال ، مانند لیوانی آب ...

آیا به حدّی صبور هستی که منتظر بمانی

تا گِل ، ته نشین شود و آب ، زلال ؟

آیا می توانی بی حرکت بمانی

تا اینکه حرکت درست به خودی خود روی دهد ؟

به دنبال خرسندی مباش ! نه در پی آن و نه در انتظار آن ،

حاضر باش و به تمام چیزها خوش آمد بگو .

هر موجود در دنیا به خاستگاه واحدی باز میگردد .

بازگشت به خاستگاه باعث آرامش است .

اگر به خاتگاه پی نبری ... درگیر آشفتگی و افسوس می شوی .

هنگامی که پی می بری از کجا آمده ای ، به طور طبیعی با حوصله ،

بی طرف ، خرسند ، مهربان مانند یک مادر بزرگ ،

و محترم مانند یک شیخ می شوی !

می توانی حل کنی هر چیزی را که زندگی برایت پیش می آورد .

و هنگامی که مرگ بیاید ، آماده باشی .

اندیشیدن را تمام کن تا مشکلاتت تمام شوند .

چه تفاوتی است بین بله و نه؟ چه تفاوتی است بین موفقیّت و شکست؟

آیا باید به آنچه دیگران ارزش می دهند ، ارزش داد ؟

و از آنچه دیگران دوری می کنند ، دوری کرد ؟

چقدر مسخره !

بقیه ی مردم شوق زده اند ، انگار که دارند نمایش می دهند .

من ِ تنها اهمیّت نمی دهم . من ِ تنها بی حالتم و بی چون .

مثل یک نوزاد ، قبل از اینکه توانایی لبخند زدن داشته باشد .

بقیۀ مردم ، مالک مایحتاجشانند ، من ِ تنها مالک هیچ چیز نیستم .

من ِ تنها ، حیرانم ، من وطن نمی گیرم .

 من مثل یک ابله ام ، ذهنم خالی است .

بقیه ی مردم روشن اند ، من ِ تنها تاریکم .

 بقیه ی مردم تیزند ، من ِ تنها کندم .

بقیه ی مردم هدفی دارند ، من ِ تنها نمی دانم .

من مثل موجی در اقیانوس سرگردانم ،

 من می وزم ، به بی هدفی باد .

من با مردم عادی تفاوت دارم .من ازسینه های مادرم نوشیده ام .

 ذهنم را با خدا یگانه خواهم کرد ،

می دانم این چیزی است که به من روشنایی می بخشد ،

ورای زمان و مکان خداست . او فراتر از هست و نیست است .

چگونه می فهمم که این حقیقت دارد؟ به درونم نگاه می کنم و می بینم!

 با تمام وجودت خود را اظهار کن ، بعد آرام بگیر .

مانند نیروهای طبیعت باش .

هنگامی که باد می وزد ، فقط باد است .

هنگامی که باران می بارد ، فقط باران است .

و هنگامی که ابرها می گذرند ، آفتاب می تابد .

چیزی بی شکل و کامل وجود دارد ، ورای دنیا ،

آن ، آرام ، خالی ، تنها ، تغییر ناپذیر ،

 بی نهایت ، جاویدان و حاضر است .

به خاطر فقدان اسم بهتری آن را خدا می نامم .

 آن ، از میان همه چیز جاری می شود .

دردرون و برون ، سپس دوباره باز می گردد ،

 به جوهره ی تمام چیزها .

 

من او را می پرستم .

 

آن مرد خوبی که معلّم مرد بدیست ، کیست ؟

آن مرد بدی که کارش ، کار مرد خوب است ، کیست ؟

اگر این را نفهمی ، گم خواهی شد ! هر قدر هم باهوش باشی .

این است راز بزرگ !

سفید را بشناس ، ولی با سیاه باش ! آشنا را بشناس ، امّا با ناآشنا باش !

دنیا را در دستانت پذیرا باش .

اگر دنیا را پذیرا باشی ، مانند بچه ای کوچک خواهی شد .

سرمشقی برای دنیا باش ، اگر سر مشقی برای دنیا باشی ،

ظهور خدا در تو نیرومند خواهد شد ...

 و کاری نخواهد بود که نتوانی انجام دهی .

 

دنیا را همانطور که هست قبول کن .

اگر دنیا را قبول کنی ، خدا درونت ظهور خواهد کرد .

و به ذات اصلیت بازخواهی گشت .

 

خودت را باور کن ، سعی در متقاعد کردن دیگران نداشته باش .

            به خودت قانع باش ، سعی نکن تأیید دیگران را بگیری .

چنانکه خودت را قبول داشته باشی،تمام دنیا تو را قبول خواهد داشت.

شناخت دیگران هوشمندی است ، شناخت خویشتن خردمندی واقعی ...

تسلط بر دیگران توانایی است ، تسلط بر خویشتن قدرت واقعی ...

اگر بفهمی که به اندازه ی کافی دارا هستی ، واقعا ثروتمندی ...

اگر در مرکز بمانی و مرگ را با تمام قلبت در آغوش بگیری ،

برای همیشه جاویدان خواهی ماند .

راه ِ به سوی نور ، تاریک به نطر می رسد ،

راه ِ به سمت جلو ، به نظر می رسد که به عقب برمیگردد ،

راه ِ مستقیم ، طولانی به نظر می رسد ،

 قدرت واقعی ، ضعف به نظر می رسد ،

شفاف واقعی ، کدر به نظر می رسد ،

 واضح واقعی ، مبهم به نظر می رسد ،

والاترین هنر ، ساده به نظر می رسد ،

 والاترین عشق ، بی تفاوتی به نظر می رسد ،

والاترین خردمندی ، بچگانه به نظر می رسد .

خدا جایی نیست که بتوان او را پیدا کرد ،

امّا همه چیز را می پروراند و کامل می کند ...

خداوند همه چیز را به وجود می آورد ،

 آنها را پرورش می دهد ، تأمین می کند ،

سرپرستی می کند ، آرامش می دهد ، حفاظت می کند ،

و به خودش باز میگرداند ...

آفرینش بدون تملک ، عمل بدون انتظار ، هدایت بدون دخالت ،

برای همین است که عشق به خدا ، در ذات همه ی موجودات است .

من خدا را دوست دارم . من عاشق اویم .

عشق به خدا ، عشق به همه ی خوبیهاست .

عشق به خدا ، عشق به همه ی پاکیهاست .

عشق به خدا ، عشق به همه ی زیبائیهاست .

خداوند ، مرا دوست می دارد .

 

آن که دانست ، هیچ نگفت ، آن که گفت ، هیچ ندانست .

دهانت را ببند ، حسّهایت را سد کن ،

تیزیت را کند کن ، گره هایت را باز کن ،

گرد و خاکت را بنشان . این است اصل ذات .

اگر دریابی که همه چیز در حال تغییر است ،

سعی در گرفتن چیزی نمی کنی .

اگر ترسی از مردن نداری،کاری نیست که نتوانی به انجام برسانی .

انسانها نرم و لطیف به دنیا می آیند ،

وقتی مردند ، سخت و شکننده می شوند .

بنابراین هر کس که سفت و انعطاف ناپذیر باشد ، مرید مرگ است .

هرکس که نرم و شکل پذیر باشد ، مرید زندگی .

سخت و خشک شکسته خواهد شد.نرم و لطیف ماندگار خواهد ماند .

کلمات واقعی ، بلیغ و شیوا نیستند.کلمات بلیغ و شیوا، واقعی نیستند .

اشخاص فرزانه ، نیازی به اثبات دیدگاه هایشان ندارند .

اشخاصی که سعی در اثبات دیدگاه هایشان دارند ، فرزانه نیستند .

فقط به وظایف و تعهدات خود عمل کن ،

 اشتباهات خود را تصحیح کن ،

انجام بده کاری را که احتیاج داری ، و از دیگران چیزی مخواه .

 

من ، فقط سه چیز برای تعلیم دارم .

سادگی ، صبر ، مهربانی ...

این سه بهترین گنجینه ها هستند .

با سادگی در اعمال و افکار ، به خاستگاه موجودات بازمیگردی .

به وسیله صبر با دوستان و دشمنان ،

 هماهنگ می شوی ، با چیزها آنگونه که هستند .

به وسیله مهربانی ، با خودت،با تمام موجودات جهان خو می گیری.

 

 

 

 

 

 

برای تنفس عميق من ، هوا خيلی کم است !!!

 

 

 

 

 

 

 « دل من برايت تنگ است … »

 

 

 

 

روزی اين جمله تمام حال مرا بازگو می كرد . واژه واژه اش بوی

 تنهايی مرا تمام و كمال می پراكند. تازگی ها ، دلتنگی هايم زياد شده ،

 اما ، دلتنگ بودن من معنايی ديگـر دارد !

 حس امروز من ، حس دلتنگی ديروزم نيست .

 دلتنگی ديروز من بوی غربت می داد اما دلتنگی امروز مـن

 دلتنگی خاطرات شيريـن است . دلتنگی امروز من دلتنگی آن

 چشمان سیاه هست ، امروز آسمان به رنگ چشمهای توست و مـن

 با نگاه به آسمان دلتنگ چشمان تو می شوم ،

 دلتنگ حرفهايمان می شوم ، حرفهايی که هنوز نا تمام مانده است

 و باز هم همان حکايـت هميشگی ... لحظه عزيمت تو فرا می رسد ...

 رفتن تو هر بار سخت تراز بار قبل است و من

 هرگز نتوانسته ام با اين رفتن ها خو بگيرم .

 می دانی ... حضور تو درون زندگی من ريشه دوانده !

 و من حيران حضور تو در وجودم هستم ...

 باز مي خواهم برايت بنويسم . از نوشتـن خسته نميشوم ...

 چون مخاطبم تويي ... چون مي خواهم از عشقت بگويم ...

 بگذار اين بار از دوري و فراق حرفي نزنم ...

 می خواهم از با هم بودن حرف بزنم . مي خواهم از با تو بودن بگويم ،

 ازاينكه چه لذتي دارد گرفتن دست گرم تو

 و غرق شدن در نگاه مهربانت و ......

 مي خواهم براي يك بار هم كه شده فراموش كنم كه از تو اينهمه

 دورم و براي ديدنـت بايد لحظه های ناتمام را بشمارم .

 ديگربهانه نمی گيرم . من تمام بهانه هايم را گرفته ام .

 وتو تمام آنها را مو به مو می دانی و با آنها اخت گرفته ای ...

 ديگر بهانه نمی گيرم حالا من مي دانم كه تو چگونه فردا را برايم

 خاطره مي سازي ، حالا من مي دانم كه تو چگونه حرف مي زني

 حالا من مي دانم كه تو چگونه مي خندي ؟

 چگونه پا به پاي من قدم برمي داري ؟

 چگونه مرا به نام صدا مي زني ؟ ...

 و تمام اينها در دفترخاطراتم ثبت مي شود .

 من روزهايي را مي گذرانم كه تمام لحظه هايش در دفترم ثبت می شود .

 لحظه هايي از تو و با تو بودن ! امروز باد مي آيد !

 و من مي دانم ، هر روزیكه باد بيايد خبر از تو دارد .

 خبر از تو و از خاطره هايي كه جاي پاي تو در آنها خودنمايي می کند .

 امشب باز هم برای تومی نويسم ...

 آری تو ، باز هم تو ، فقط تو ...

 برای تو که آبی ترين ، آبی ها هستی ...

 هنگامی که با چشمان پر تمنا به دنبال واژه‌ای برای گفتگو با تو می‌گــردم

 آن هنگام که تمام توان باقيمانده‌ام برای گفتن چند حرف ساده از

 چشمانم بيرون می‌زند ، ديگراحتياجی به گفتن و خواستـن نيست

 چشمانم با تو می‌گويند و ... لبانم از تو می‌شنوند ....

 من هميشه خيال می کردم که خودم رو می شناسم و می ديدم که

 نوع نگاهم با بقيه فرق می کند . خيال می کردم که متفاوت ام و

 راستش بيشتر دلم می خواست که اينطور باشم .  دلم می خواست

 با همه تفاوت داشته باشم . دلم می خواست نقطه و کانون

 توجهات باشم و از سرهمين موضوع به خودم می پيچيدم .

 نه اينکه در ظاهر بروز بدهم .

 نه ... اتفاقا در ظاهر خودم رو کاملا بی تفاوت نشـان می دادم و

 طوری وانمود می کردم که هيچکس باورش نمی شد .

 اما وقتی که با تو حرف زدم فهميدم من خيال می کردم متفاوت ام ...

 خيال ميکردم که خودم رو می شناختم ... هميشه مي پنداشتم که

 عشقي همانـند عشق ما را تنها در رويا ها ميتوان يافـت و در

 گذشته نمی خواستم هيچکس کاملا مرا بشناسد .

 اما حالا مي بينم به تو چيـزهايي را از خود مي گويم که مدت ها

 بود بدان ها فکر نکرده ام  .

 برای اينکه مي خواهم همه چيز را درباره من بداني .

 حالا مي بينم که نسبت به همه چيز احساس تازه ي يافته ام .

 چرا که تو لطيفتــرين احساسات مرا بر انگيخته اي ...

 در گذشته عشق برايم واژه اي ناشناخته بود .

 اما حالا می بينم که در اعماق وجودم هر بافت ،

  هرعصب، هر هيجان و هر احساس من در التهـاب است .

 در شور شگفت انگيز عشق ... حالا دريافته ام که عشق ما

  حتي از آنچه در روياها مي يابم نيز زيباتر است !

 

و آن عشق تنها از آن توست ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:8  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

پشت دریاها

 

 

 

 

قایقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب .

 دور خواهم شد از این خاک غریب

 که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق

 قهرمانان را بیدار کند .

 قایق از تور تهی ... و دل از آرزوی مروارید ،

 همچنان خواهم راند .

 نه به آبی ها دل خواهم بست

 نه به دریا ، پـریانی که سر از آب بدر می آرند

 و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

 می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .

 همچنان خواهم راند . همچنان خواهم خواند :

 دور باید شد ... دور .

 مرد آن شهر اساطیر نداشت .

 زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود .

 هیچ آئینه ی تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد .

 چاله ی آبی حتی ، مشعلی را ننمود .

 دور باید شد ... دور .

 شب سرودش را خواند ، نوبت پنجره هاست .

 همچنان خواهم خواند .

 همچنان خواهم راند .

 پشت دریاها شهری است

 که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است  .

 بام ها جای کبوترهایی است ، که به فوّاره ی هوش بشری می نگرند .

 دست هر کودک ده ساله ی شهر ، شاخه ی معرفتی است .

 مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

 که به یک شعله به یک خواب لطیف .

 خاک ، موسیقی احساس تو را می شنود

 و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .

 پشت دریا ها شهری است

 که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است .

 عادلان وارث آب و خرد و روشنی اند .

 پشت دریاها شهری است !

 

قایقی باید ساخت .

 

 

 

 

 

 

نغمه ی بدرود !!!

 

مرا به گورستان مبرید ، چرا که از مردم در آسایش نتوانم بود .

و با خش خش استخوان ها و جمجمه ها آرام نتوانم غنود .

مرا به بیشه ی سرو برده و جایی که بنفشه و شقایق

 کنار هم می رویند ، به خاک بسپارید .

در گوری ژرفم نهید تا سیلابها استخوان هایم را به دل دره ها نبرند.

گوری فراخ ، تا اشباح بیایند و کنارم بنشینند .

و جامه هایم را برکنده و مرا نرم و آرام

برسینه ی مادر و برهنه در دل زمین نهید .

آنگاه مرا با خاک نرم فرو پوشانید ، و در پی هر مشت خاک ،

مشتی دانه ی سوسن و یاسمن و نسرین بیفشانید ،

تا از کالبدم خوراک برگرفته و روی گورم برویند .

تا با رستن آنها عطر دلم در فضا پراکنده شود و

رازهای آسودگی ام به هوا برخاسته و تا نزدیکی خورشید بالاروند.

تا گل هایم با وزش نسیم خم شوند

و خواسته ها و آرزوهای گذشته ام را به یاد رهگذران آورند .

همزادگانم ، مرا در تنهایی ام وانهاده و با گام هایی به آرامش

دره های خلوت ، از کنارم دور شوید .

 

 

***

 

 

هوالحق

بی بازگشت ...

هجرت يعنی رجعت به سوی او ...

هجرت کردی ....

بی صدا ...

روحت شاد !!!

 

 

 

 

 

 

لحظه ی گمشده ...

 

مرداب اتاقم کدر شده بود ...

و من زمزمه ی خون را در رگهایم می شنیدم .

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت .

این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می کرد .

در باز شد و او با فانوسش به درون وزید .

زیبایی رها شده ای بود . و من دیده به راهش بودم :

رؤیای بی شکل زندگی او بود . عطری در چشمم زمزمه کرد .

رگ هایم از زمزمه افتاد . همه ی رشته هایی که مرا به من نشان

 می داد در شعله ی فانوسش سوخت : زمان در من نمی گذشت .

شور برهنه ای بودم . او فانوسش را به فضا آویخت .

مرا در روشن ها می جست . تاروپود اتاقم را پیمود

و به من راه نیافت . نسیمی شعله ی فانوس را نوشید

وزشی می گذشت و من در طرحی جا می گرفتم .

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم  ...

پیدا ، برای که ؟ او دیگر نبود .

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت ؟

عطری در گرمی رگهایم جابجا می شد

حس کردم با هستی گم شده اش مرا می نگرد ،

 و من چه بیهوده مکان را می کاوم ...

آنی ، گم شده بود .

 

 

 

 

 

 

به آخر آسمان که می رسی : چترت را بگشا و

به بن بست آبی نشانش بده

که چتری داشتی برای پناه

اما نگرفتی اش ...

اشک هايش را انکار نکردی ...

با اشکهايش حمام روح گرفتی ... چتر را فراموش کردی ...

به آسمان بگو : همدم خوبی برایش بودی ...

آه از آسمان ... که با آن بزرگی اش

برای فرياد تو جايی نداشت ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باز آمدم از چشمه ی خواب ... کوزه ی تر در دستم ...

مرغانی می خواندند ، نیلوفر وا می شد ...

کوزه ی تر بشکستم ...

در بستم ...

و در ایوان تماشای تو بنشستم ...

 

 

 

 

 

 

پيش از آن که واپسين نفس را برآرم ... پيش از آنکه پرده فرو افتد ،

 پيش از پژمردن آخرين گل ... برآنم که زندگي کنم .

 برآنم که عشق بورزم ... برآنم که باشم ،

 در اين جهان ظلماني ، در اين روزگار سرشار از فجايع .

 در اين دنياي پر از کينه ... نزد کساني که نيازمند من اند ،

 کساني که نيازمند ايشانم ... کساني که ستايش انگيزند .

 تا دريابم ، شگفتي کنم ، باز شناسم ...

 که ام ؟ که ميتوانم باشم ؟ که ميخواهم باشم ؟

 تا روزها بي ثمر نماند ... ساعتها جان يابد ،

 لحظه ها گرانبار شود !!!

 هنگامي که ميخندم ... هنگامي که ميگريم

 هنگامي که لب فرو ميبندم ... در سفرم به سوي تو

 به سوي خود ... به سوي خدا ،

 که راهيست ناشناخته ... پرخار، ناهموار

 راهي که باري در آن گام ميگذارم

 که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم

 بي آنکه ديده باشم شکوفايي گلها را

 بي آنکه شنيده باشم خروش رودها را

 بي آنکه به شگفت درآيم از زيبايي حيات

 اکنون مرگ ميتواند فراز آيد

 اکنون ميتوانم به راه افتم

 اکنون ميتوانم بگويم که زندگي کرده ام ...

 

 مارگوت بيکل

 

 

 

 

 

 

در اين شب سياهم

 

 گم گشت راه مقصود

 

 از گوشه ای برون آ

 

 ای کوکب هدايت

 

 

 

 

 

 

صندلی خالی ، تمام شب به انتظار تو بود

 دفترهای شعر روی میز تا سحر

 به انتظار دستان تو بودند

 که بیایی و بگشایی و بخوانی

 تمام خانه و من

 سراسر شب به انتظار نهادیم

 و سحر گاه من ناامید از آمدنت

 دانستم وقت است

 که خود بر صندلی خالی بنشینم

 پشت همان میز

 تا در همان دفتر شعـر

 

نیامدنت را بسرایم !!!

 

 

 

 

 

 

بر من بتاب

 

تا تو را

 

در روشنایی محراب قلبم نظاره کنم !

 

 

 

 

 

 

رسید مژده که ایّام غم نخواهد ماند

 چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

 سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

  که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند

 چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است ؟

 چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند !
بر این در باغ زبر جد نوشته اند به زر

 که جز نیکی اهل کرم نخواهد ماند

 توانگرا دل درویش خود بدست آور

 که مخزن زر و گنج و درم نخواهد ماند

 سحر کرشمه ی صبحم بشارتی خوش داد

 که کس همیشه گرفتار غم نخواهد ماند

 من که چه در نظر یار خاکسار شدم

 رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند

 چو پرده دار به شمشیر می زند همه را

 کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

 غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

 که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند

 ز مهربانی جانان طمع مبُر عادل

 که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند ... 

 

 شاملو 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:5  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

کرگدن ها هم عاشق می شوند ! 

 

کرگدن گفت : نه امکان ندارد ،

  کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست بشوند .

 دم جنبانک گفت : امّا پشت تو می خارد . لای چین های پوستت پر

 از حشره های ریز است . یکی باید پشت تو را بخاراند .

 یکی باید حشره های تو را بردارد .

 کرگدن گفت : امّا من نمی توانم با کسی دوست شوم .

  پوست من خیلی کلفت است .

 همه به من می گویند : پوست کلفت .

 دم جنبانک گفت : امّا دوست عزیز ، دوست داشتن به

  قلب مربوط می شود نه به پوست .

 کرگدن گفت : ولی من که قلب ندارم ، من فقط پوست دارم .

 دم جنبانک گفت : این که امکان ندارد ، همه قلب دارند .

 کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم .

 دم جنبانک گفت : خوب ، چون از قلبت استفاده نمی کنی ،

  قلبت را نمی بینی . ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت ،

  یک قلب نازک داری . کرگدن گفت : نه ، من قلب نازک ندارم ،

  من حتما یک قلب کلفت دارم .

 دم جنبانک گفت : نه ، تو حتما یک قلب نازک داری ،

 چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی ،

  به جای اینکه لگدش کنی ،

  به جای این که دهن گشاد و گنده ات را

 باز کنی و آن را بخوری ، داری با او حرف می زنی .

 کرگدن گفت : خوب این یعنی چه ؟

 دم جنبانک گفت : وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ،

  یک قلب نازک دارد یعنی چه ؟

 یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد ،

 یعنی اینکه می تواند عاشق شود .

 کرگدن گفت : اینها که می گویی یعنی چه ؟

 دم جنبانک گفت : یعنی .............

 بگذارروی پوست کلفت قشنگت بنشینم ، بگذار!

 کرگدن چیزی نگفت ، یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت ،

  فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید .

 امّا دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند .

 داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت .

 کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید .

  امّا نمی دانست از چی خوشش می آید .

 کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟

  اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی

 و مزاحم های کوچولوی پشتم را برداری ، دوست داشتن است ؟

 دم جنبانک گفت : نه ، اسم این نیاز است. من دارم به تو کمک می کنم

 و تو از اینکه نیازت برطرف می شود ، احساس خوبی داری .

 یعنی احساس رضایت می کنی ، امّا دوست داشتن مهمتر از این است .

 کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .

 روزها گذشت ، هفته ها و ماهها و دم جنبانک هر روز می آمد

  و پشت کرگدن می نشست .

 هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک

  مزاحم را از لای پوستش بر می داشت و

  کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .

 یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو این موضوع که

 کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند

  و حشره های مزاحمش را بر می دارد ...

 احساس خوبی دارد ، برای یک کرگدن کافی است ؟

 دم جنبانک گفت : نه ، کافی نیست .

 کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس می کنم

 چیزهای دیگری هم دوست دارم .

  راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم .

 دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد ، چرخی زد و آواز خواند ،

  جلوی چشمهای کرگدن .

 کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد ، امّا سیر نشد .

 کرگدن می خواست همینطور تماشا کند .

 کرگدن با خودش فکر کرد ، این صحنه قشنگ ترین

  صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا

 و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین .

 وقتی کرگدن به اینجا رسید ،

 احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد .

 کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ،

 دم جنبانک عزیزم ، من قلبم را دیدم ،

 همان قلب نازکم را که می گفتی ...

 امّا قلبم از چشمم افتاد ... حالا چکار کنم ؟

 دم جنبانک برگشت و اشکهای کرگدن را دید .

  آمد و روی سر او نشست و گفت :

 غصّه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری .

 کرگدن گفت : راستی ، این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را

  تماشا کند و وقتی تماشایش می کند ،

  قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چه ؟

 دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق می شوند .

 کرگدن گفت : عاشق یعنی چه ؟

 دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد .

 کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید ،

 امّا دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند  .

 باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد .

 کرگدن فکر کرد ، اگر قلبش همینطور از چشمهایش بریزد ،

  یک روز حتما قلبش تمام می شود .

 آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا قلب نداشتم ،

  حالا که دم جنبانک به من قلب داد ، چه عیبی دارد ،

  بگذار تمام قلبم را برای او بریزم .

 

 

 

اینم از گربه های حیاط ما !!!

 

 

 

آفريدگار

 

عقربه را روی ساعت پنج و نیم می گذارم .

شايد وقتی از خواب برخيزم که ، عددش جسورانه خود را از زندان

- تا دوازده -

فراری دهد ... از آن به بعد ساعتم هرگز زنگ نزد ...

می دانستم که عقربه قدرت شکستن اصول را ندارد  !

 

 

آئینه را خاک گرفته و مرا ، خاکی نمایان می کند !

 

آئینه ها دروغ نمی گویند .......... و من !

 

آنقدر صادقم که صداقت را ......... با شوق در پیاله ی مسگون صبح ...

 

نوشیدم !!!

 

                                                                 ج ، مصد ق

 

 

در شب تردید من ، برگ نگاه ! می روی با موج خاموشی کجا ؟

ریشه ام از هوشیاری خورده آب : من کجا ، خاک فراموشی کجا ؟

دور بود از سبزه زار رنگها ... زورق بستر فراز موج خواب .

پرتوئی آئینه را لبریز کرد : طرح من آلوده شد با آفتاب .

اندهی خم شد فراز شط نور : چشم من در آب می بیند مرا .

در نسیم لغزشی رفتن به راه ، نقش پای من از یاد برد .

سرگذشت من به لب ها ره نیافت : ریگ باد آورده ای را باد برد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:3  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

 

سرگردانی ... دردِ مدام ِ باد ... مردم شهر را مبتلا کرده ...

من شب ها از فانوس پر می شوم ... و صبح ... از لبخند ...

و عصر ...  اشک را به واسطه ی صداقتش ... می ستايم !!!

هوا سرد می شود ... ماه يخ می زند و مهتاب خلاصه می شود

در مهتابی ِ خانه های سرد ... هوا گرم می شود ...

خورشيد ذوب می شود و تابشش جاری

اينجا ... نامه ها بوی خاک می دهند ...

و چشمان شهر پاک نيست ... برف می بارد ... باران می بارد !

ابر ها تمام می شوند اما باران ... می بارد ...

چشمان شهر هنوز پاک نيست ...

دردِ بی درمان ِ احساس ... و من که مثل هميشه مبتلای آنم ...

بگذار بگذريم ...

باز شب شده است و من ... از فانوس پر می شوم ...

اتاق کوچکم پرنور می شود و من ... از فانوس ... خالی  ...

صدای باد می آيد و هو هو ی سرگردانی اش ...

و من در اتاق کوچکم ...

 

از خدا پر می شوم ... !

 

 

 

 

 

 

 

انتهای افق را در آسمان سربی اين شهر

جستجو مکن !

افق ما اينچنين بی رمق نيست ... آن بالا را ببين ...

آن دورها ... افق ما کوچک نيست ... فراتر از زمين است ...

آن بالا ... کمی مايل به خدا ... شايد !

اين نگاه های حسرت بار آدم ها به غروب رنج آور است ...

يک مشت آه های يخ زده ...

طلوع اگر بزرگ باشد ... افق کوچک نمی شود ...

 

می شود ؟!؟

 

 

 

 

 

 

 

بزرگ است . او از اهالی امروز است .

با تمام افق های باز نسبت دارد.

 لحن آب وزمین راچه خوب می فهمد .

صدایش به شکل حزن پریشان واقعیت است .

و پلک هایش مسیر نبض عناصر را به من نشان می دهد .

دستهایش ، هوای صاف صداقت را برایم ورق می زند .

و مهربانی را ، عطوفت را به سمت من می کوچاند .

او به شکل خلوت لطیفی است که عاشقانه ترین انحنای وقت

خودش را برای آینه تفسیر می کند .

 او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار است .

و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شود .

همیشه کودکی باد را صدا می کند .

 همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زند .

برای من یک شب ، سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد ،

 که من به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدم ...

 و مثل لهجه ی یک رود پر آب تازه شدم .

 

قلب او به وسعت آسمان است .

 

 

 

 

 

 

 

 

از آدمهای بزرگ مجسمّه ساختیم و دورشان نرده کشیدیم ...

 

اگر کسی حرفهای آنها را باور کند ، باید دور خودش نرده بکشد ...

 

شب های روشن

 

 

 

 

 

 

* غم و شادی *

 

شادیهای ما همان غمهای ماست که نقابش را برداشته است .

و چاهی که خنده هایمان از آن می جوشد …

 همان است که از اشکهایمان پر شده است.

 و چگونه جز این تواند بود ؟!!!

هر چه غم ژرفتر وجود ما را می کاود …

 گنجایشی فراختر برای شادی خواهیم داشت .

آیا سبوی شرابمان همان سوخته جانی نیست که

 از کوزه ی کوزه گران بیرون آمده است ؟

وآیا عود … که آهنگش جان ما را می نوازد …

 همان چوبی نیست که دلش را با تیغ تیز تهی کرده اند ؟

وفتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن ، تا ببینی که این

 قلب همانی است که تو را غمگین کرده بود …

و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن

 تا ببینی که براستی در فراق آنچه

 که قلبت را ازشادی پر کرده بود گریه میکنی .

 بعضی گویند شادی از غم عظیم تر است …

بعضی گویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد …

اما من با تو میگویم که غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند …

آنها باهم نزد تو می آیند …

 و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است …

 به یاد آر که دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است …

 و همانا که ما چون دو کفه ی ترازو میان شادی و غم آویخته ایم …

و تنها هنگامی که به طور کلی تهی باشیم دو کفه در حال

 توازن کنار هم خواهند بود .

اما وقتی که خزانه دار … هستی ما را برمیدارد ،

 تا زر و نقره ی خویش را بسنجد …

 در آن هنگام به ناچار دو کفه ی غم وشادی تو بالا و پائین می رود.

 

 

جبران خلیل جبران

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ای همیشه خوب

 

ماهي هميشه تشنه ام ... در زلال لطف بيكران تو

مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست ...
موج ديدگان مهربان تو
زير بال مرغكان خنده ها ت ... زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک ... جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو
اي هميشه خوب ... ای همیشه آشنا  
 هر طرف كه مي كنم ... تا همه کرانه های دور  نگاه
 عطر و خنده و ترانه مي كند شنا ... بازوان تو در میان  
 ماهي هميشه تشنه ام ... ای زلال تابناک  
 يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني
ماهي تو جان سپرده روي خاك

 

مشیری

 

 

***

 

 

تنها نشسته ام و هواسم نیست که دنیا با من ...

 

" شب های روشن "

 

 

 

 

 

 

 

- چگونه می سرایی ؟ -

 

 

با چشم و دلی ز مهر سرشار ، پرسید چگونه می سرایی ؟

 

در چنبر عالم زمینی ، یکباره چه می شوی هوایی ؟

 

ناگه ز کدام زخم گردد ، چنگ دلت از نوا ، نوایی ؟

 

جانت ز کدام جلوه یابد ، این نقش و نگار کبریایی ؟

 

گر نیست لطیفه ی بهشتی ، ور نیست ودیعه ی خدایی !

 

با پردگیان عالم شعر ، دیدار چگونه می نمایی ؟

 

پیغام چگونه می فرستی ؟ الهام چگونه می ربایی ؟


گفتم که ندانم و ندانم این نیست ، که من کیم کجایی ؟

 

وین کیست درون من که نالد ، من نایم اگر کجاست نایی ؟

 

فریاد مرا چگونه می زد ، در قالب تنگ شش هجایی ؟

 

تا در نگری جدایم از خویش ، جان رقص کنان از این جدایی !

سیمرغ خیال می کشد بال ، مجذوب حلاوت رهایی !

پوینده تمام هستی من ، هر ذره به سوی روشنایی !

هر صبح رها تر از پرستو ، این پیک دیار آشنایی !

در دشت فلک به دانه چینی ، در جوی سحر به سینه سایی !

از کلبه ی تنگ بی نوایان ، تا قصر بلند پادشاهی !

بر بام ستاره ها برآیم ، هر شام بدین شکسته پایی !

تا بشکفد این جوانه ی شعر ، چون تاج سپیده دم طلایی !

 

با این همه در دل تو ای دوست ...

 

تا نیست امید ره گشایی ...

 

مائیم و نوای بی نوایی ...

 

بسم الله اگر حریف مایی !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 18:1  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

کم سال تر که بودم ... از ظلمت وحشت داشتم ...

در تاريکی و بی نوری تصورات دهشتناک به سراغم می آمد ...

دوست نمی داشتم ... خوابم نمی برد ...

ترس و بيم ذهنم را فرا می گرفت ...

حــــالـا ...

از ظلمت و تاريکی وحشت ندارم ... تاريکی برايم خوف نمی آورد !

بی شک ... عادت کرده ام به تاريکی ها ...

چرا که به سهولت ، خواب چشمانم را پر می کند و من 

زير چتر ِ سياهِ شبِ تاريک ، می آرامم ...

عادت به سياهی ها ... کاش ديگر بار وحشتم می آمد !!!

 

 

 

اشک ، لبخند ، عشق !

 اشک رازیست ، لبخند رازیست ، عشق رازیست ...

اشک آن شب لبخند عشقم بود .

 قصه نیستم که بگویی ،نغمه نیستم که بخوانی ،صدا نیستم که بشنوی .

یا چیزی چنان که ببینی ... یا چیزی چنان که بدانی .

من درد مشترکم ... مرا فریاد کن .

 درخت با جنگل سخن می گوید ،علف با صحرا ،ستاره با کهکشان .

و من با تو سخن می گویم .

نامت را به من بگو ... دستت را به من بده ...

حرفت را به من بگو ... قلبت را به من بده ...

من ریشه های تو را در یافته ام ...

با لبانت برای همه لبها سخن خواهم گفت ...

و دستهایت با دستان من آشناست ...

 در خلوت روشن با تو خواهم گریست .

دستت را به من بده ... دستهای تو با من آشناست .

ای دیر یافته با تو سخن می گویم .

به سان ابر که با طوفان ... به سان علف که با صحرا ...

 به سان باران که با دریا ... به سان پرنده که با بهار ...

 به سان درخت که با جنگل سخن می گوید .

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام ...

 زیرا که صدای من با صدای تو آشناست .

 

 

سکوت

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند ،

 رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد ،

 و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند !

 سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ، از حرکات ناکرده ،

 اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده ...

 در این سکوت حقیقت ما نهفته است ،

 حقیقـت تو ... و من !!!

 برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم

 که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند ،

 گوشی ، که صداها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنود ...

 برای تو و خویش روحی ، که این همه را در خود گیرد و بپذیرد ...

 و زبانی که در صداقت خویش ، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

 و بگذارد از آن چیـزها که در بندمان کشیده است ، سخن بگوئیم !!!

 گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند ، خود از آن عاریست ...

 زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد !

 از بختیاری ماست که آنچه می خواهیم ،

  یا به دست نمی آید ... یا از دست می گریزد !

 می خواهم آب شوم در گستره ی افق ... آنجا که دریا به آخر می رسد و

  آسمان آغاز می شود ،

 می خواهم با هر آنچه مرا دربرگرفته یکی شوم ...

 حس می کنم و می دانم ، دست می سایم و می ترسم ،

  باور می کنم و امیدوارم ...

 که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد .

 می خواهم آب شوم در گستره ی افق ...

  آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود .

 چند بار امید بستی و دام برنهادی تا دستی یاری دهنده ،

 کلامی مهرآمیز ، نوازشی یا گوش شنوا به چنگ آری ؟

چند بار دامت را تهی یافتی ؟

 از پای منشین ، آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام بازگستری !!!

 پس از سفرهای بسیاروعبورازفراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز،

برآنم که در کنار تو لنگر افکنم ،

 بادبان برچینم ، پارو وانهم ، سکان رها کنم ،

 به خلوت لنگرگاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم !

 آغوشت را باز یابم ، استواری امن زمیـن را زیر پای خویش !!!

 پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن ...

 سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را ،

  به جای همراهی کردنشان ،

 عشق ما نیاز مند رهایی است ، نه تصاحب !

 در راه خویش ایثار باید ... نه انجام وظیفه !!!

سپیده دمان از پس شبی دراز درجان خویش ،

  آوازخروسی می شنوم ازدوردست

 و با سومین بانگش درمی یابم که رسوا شده ام !!!

زخم زننده ، مقاومت ناپذیر ، شگفت انگیز و پر راز و رمز است ،

 آفرینش و همه آن چیزها که شدن را امکان می دهد !

 هر مرگ اشارتی است ... به حیاتی دیگر ...

 جویای راه خویش باش ، از این سان که منم ، در تکاپوی انسان شدن !

 در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را ، آزادی را ، خود را ...

 در میان راه می بالد و به بار می نشیند ، دوست ، که توانمان می دهد ،

 تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری !!!

 این است راه ما ...

 تو ... و من !

 

 در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است ...

 داستانی ، راهی ، بیراهه ای ...

 طرح این راز ، راز ، راز من ، راز تو ، راز زندگی ،

 راز بزرگ تلاشی پرحاصل است !!!

 بسیار وقتها با یکدیگر از غم و شادی خویش ، سخن ساز می کنیم ،

امّا در همه چیزی رازی نیست ،

 گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست ،

 سکوت لحظه ها از راز ما سخن تواند گفت !!!

 به تو نگاه می کنم و می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی ،

 تا به تو دل دهد ، آسوده خاطرت کند ،

  بگشایدت ... تا به درآیی !

 من پا پس می کشم ، و در نیم گشوده به روی تو ... باز می شود !

 پیش از آن که به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می کنم ،

فریاد کشم که ... ترکم گفته اند !!!

 چرا از خود نمی پرسم ! کسی را دارم که احساسم را، اندیشه و رویایم را،

  زندگیم را با او قسمت کنم ؟!

 آغاز جداسره ای شاید ، از دیگران نبود !

شاملو

 

 

لحظه ها و احساس

 تنها  ، غمگين ، نشسته با ماه

 در خلوت ساكت شبانگاه

اشكي به رخم دويد ناگاه

روي تو شكفت در سرشكم

ديدم كه هنوز عاشقم ...  آه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 17:20  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

 گلبانگ تو

 ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز

از حنجره ات  پنجره اي سوي خدا باز

احساس ... جانهای هم آهنگ من و ساز تو 

 حال من و آواي تو ياران هم آواز

گلبانگ تو روشنگر جان است بيفروز

قول و غزلت پرچم شادي است ...


 
برافراز

 

 

 

دوستی

  

 

دل من دیر زمانی است که می پندارد دوستی نیز گلی است ،

 مثل نیلوفر و ناز ... ساقه ی ترد ظریفی دارد ...

بی گمان سنگ دل است آن که روانی دارد ...

جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد ...

 در زمینی که ضمیر من و توست ...

 از نخستین دیدار هر سخن هر رفتار ... دانه هایی است که می افشانیم !

برگ وباری است که می رویانیم ... آب و خورشید و نسیمش مهراست !

 گر بدان گونه که بایست به بار آید ...

 زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید ...

آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف ...

که تمنای وجودت همه او باشد و بس ...

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس ...

زندگی گرمی دلهای به هم پیوست ست ... تا در آن دوست نباشد

 همه درها بسته است ... در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز،

عطر جان پرور مهر گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز ...

دانه ها را باید از نو کاشت ...

 آب و خورشید و نسیمش را از مايه ی جان خرج می باید کرد !

 رنج می باید برد ... دوست می باید داشت ...

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد ...

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند ...

دست یکدیگر را بفشاریم به مهر ... جام دلهامان را مالامال از یاری ،

غمخواری ... بسپاریم به هم ... بسراییم به آواز بلند ...

شادی روی تو ... ای دیده به دیدار تو شاد ...

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست ...

 تازه ... عطر افشان ... گلباران باد ...

 

 

 

 

 

 

* آخرین جرعه ي این جام *

 

 همه میپرسند ... چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید روی این آبی آرام بلند که تو را میبرد

 این گونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟ چیست درکوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام  ،

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری ؟

نه به ابر ... نه به آب ... نه به برگ ... نه به این آبی آرام بلند ...

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها ...

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ...

من به این جمله نمی اندیشم !!!

من مناجات درختان را هنگام سحر ... رقص عطر گل یخ را با باد ...

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ... صحبت چلچله ها را با صبح ...

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ...

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ...

همه را میشنوم ... میبینم ...

من به این جمله نمی اندیشم ...

به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی ...

تک و تنها به تو می اندیشم ...

تو بدان این را ... تنها تو بدان ... تو بیا ...

تو بمان با من تنها تو بمان ...

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ...

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند ...

اینک این من که به پای تو در افتادم باز ...

ریسمانی کن از آن موی دراز ...

تو بگیر ... تو ببند ... پاسخ چلچله ها را تو بگو ...

قصه ی ابر هوا را تو بخوان ...

تو بمان با من تنها تو بمان ...

در دل ساغر هستی تو بجوش ...

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست ...

 

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش !!!

 

 

 

 

 

 

 

- (ریشه در خاک) -

 

 

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را

 بدرود خواهد گفت ... نگاهت تلخ و افسرده است ...

 دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است ...

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است ...

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی ...

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن درافتادی ...

تو را کوچیدن از این خاک دل بر کندن از جان است ...

 تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است ...

 تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران ...

تو را این خشکسالیهای پی در پی ... تو را از نیمه ره برگشتن یاران ،

تو را تزویر غمخواران ... ز پا افکند ... تو را هنگامه ی شوم شغالان ،

 بانگ بی تعطیل زاغان در ستوه آورد ...

تو با آن پیشانی پاک نجیب خویش که از آنسوی گندم زار طلوعش

خوشتر از صد تاج خورشید است ...

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت ...

 تو با آن چهره ی افروخته از آتش غیرت ... که در چشمان من والاتر

از صد جام جمشید است ...

تو با آن چشمان غمباری که روزی چشمه ی جوشان شادی بود و

 اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست خواهی رفت

و اشک من تو را بدرود خواهد گفت ...

من اینجا ریشه در خاکم ... من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم ...

 من اینجا تا نفس باقیست می مانم ... من از اینجا چه میخواهم نمیدانم ...

امید روشنایی گر چه در این تیرگیها نیست ... من اینجا باز در این دشت

 خشک تشنه می رانم ... من اینجا روز آخر از دل این خاک

با دست تهی گل بر می افشانم ...

من اینجا روز آخر از سه تیغ کوه چون خورشید سرود فتح میخوانم ...

 و میدانم که تو روزی باز خواهی گشت ...

 

 

 

 

 

 

 

 

هديه ی دوست

 

گلي را كه ديروز، به دیدار من هدیه آوردی ای دوست ... 


 دور از رخ نازنين تو ، امروز پژمرد ... 


 همه لطف و زيبايي اش را ، که حسرت به روی تو می خورد ... 

 

هوش از سر ما به تاراج مي برد ، گرمای شب برد ... و


 صفاي تو اما گلي پايدار است ، بهشتی همیشه بهار است ... 


 گل مهر تو در دل و جان ، گل بی خزان ...


 تا که من زنده ام ماندگار است !!!

 

 

 

 

 

 

من در اتفاق سرد این سکوت ...

 

 اعتماد کردم به آسمان ...

 

آسمان من پر از ترانه ست ...

 

صد ترانه از حضور بیکران ...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 17:17  توسط عادل سپهری نیا  | 

 

 

تشنه در آب ...

 

با شاخه های نرگس ... شمع و چراغ و آینه ... تنگ بلور ماهی ...

 نوروز را به خانه ی خاموش میبرم ... هر چند رنگین کمان لبخند در

 آستان خانه نباشد ... هر چند در طلوع بهاران ...

 در شهر یک ترانه نباشد ...

شمع و چراغ و آینه و گل انگیزه های شادند ...

 یا خود به قول حافظ مجموعه ی مراد ...

اما در این حصار بلورین یک ماهی هراسان زندانیست ...

هر چند آب پاکش مانند اشک چشم ... هر چند در بلورش آوازهای آینه ...

 پرواز های نور ... در جمع شمع و نرگس و آینه و چراغ ...

این ماهی هراسان در جستجوی روزنه ای ... تنگ تنگ را

 با آن نگاه های پریشان پیوسته دور میزند و دور میزند ...

 اما دریچه ای به رهایی پیدا نمی کند ...

 من از نگاه ماهی در تنگنای تنگ بی تاب می شوم ...

 وز شرم این ستم که بر این تشنه میرود ...

 انگار پیش دیده ی او آب می شوم ...

 چون باد با شتاب از جای می پرم ... زندانی حصار بلورین را تا آبدان

 خانه ی خاموش میبرم ... آرام تر ز برگ ... می بخشمش به آب ...

میبینم از نشاط رهایی در آن فضای باز پرواز می کند ... آزاد ...

 تیز بال ... سبک روح ... سر مست ... بر زمین و زمان ناز می کند ...

 تا در کشد تمامی آن شهد را به کام ... با منتهای شوق دهان باز میکند ...

 هر چند دیوار آبدان خز بسته ... پاشویه ها خراب شکسته ...

 وان را که ده فسرده در این روزگار تلخ به خاک شیر نشسته ...

این آبدان اگر نه بلورین ... وین آب اگر نه روشن مانند اشک چشم ...

 اما جهان او وطن اوست ...

اینجا تمام آنچه در آن موج میزند پیوند ذره های تن اوست ...

 آه ای سراب دور ...

 مارا چه می فریبی با آن بلور و نور ...

 

 

 

 

...:: انسان باشیم ::...

 

دانه می چید کبوتر ... به سر افشانی بید ... لانه می ساخت پرستو ...

 به تماشا خورشید ... صبح از برج سپیداران می آمد باز ...

روز با شادی گنجشکان می شد آغاز ...

 نغمه سازان سراپرده ی دستان و نوا ...

 روی این سبزه ی گسترده سراپرده رها ...

دشت همچون پر پروانه پر از نقش و نگار ...

 پر زنان هر سو پروانه ی رنگین بهار ...

هست ومن یافته ام در همه ذرات بسی ...

روی شیدای کسی ... نور و نسیم نفسی ... می دمد در همه این روح

 نوازشگر پاک ... می وزد در همه این نور و نسیم از دل خاک ...

چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز ... لیک بیند که چه غوغاست

 در این چشم انداز ... مهر چون مادر می تابد سرشار از مهر ...

نور می بارد از آینه ی پاک سپهر ...

 می تپد گرم هم آواز زمان قلب زمین ...

 موج موسیقی رویش چه خوش افکنده طنین ...

ابر می آید سر تا پا ایثار و نثار ...

 سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار ...

 رود می گرید تا سبزه بخندد شاداب ... آب می خواهد جاری کند

 از چوب گلاب ... خاک می کوشد تا دانه نماید پرواز ...

 باد می رقصد تا غنچه بخواند آواز ...

مرغ می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ ...

مهر می خواهد تا لعل بسازد از سنگ ...

تاک صد بوسه زخورشید رباید از دور ... تا که صد خوشه چو

 خورشید بر آرد انگور ... سرو نیلوفر نشکفته ی نوخواسته

را می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا ... سرخوشانند ستایشگر

 خورشید و زمین ... همه مهر است و محبت ...

 نه جدال است و نه کین ...

اشک می جوشد در چشمه ی چشمم ناگاه ...

 بغض می پیچد در سینه ی سوزانم ... آه ...

 پس چرا ما نتوانیم که انسان باشیم ...

 به خود آئیم و بخواهیم که انسان باشیم ... 

 

 

 

 

 

 

 

† ای عشق †

 

 

ای عشق شکسته ایم مشکن ما را ...

 اینگونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم ...

 ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

ای عشق ، پناهگاه پنداشتمت ...

 ای چاه نهفته راه پنداشتمت

ای چشم سیاه ، آه ، ای چشم سیاه ...

 آتش بودی ، نگاه پنداشتمت

ای عشق ، غم تو سوخت بسیار مرا ...

 آویخت مسیح وار بر دار مرا

چندان که دلت خواست بیازار مرا ...

 مگذار مرا ز دست ، مگذار مرا

ای عشق در آتش تو فریاد خوش است ...

 هر کس که در آتش تو افتاد خوش است

بیداد خوش است از تو ...

 وز هستی ما خاکسترکی سپرده بر باد خوش است

ای دل به کمال عشق آراستمت ...

 وز هر چه به غیر عشق پیراستمت

یک عمر اگر سوختم و کاستمت ...

 امروز چنان شدی که می خواستمت !

 

 

* لحظه های با تو بودن *

 

 

 لحظه های با تو بودن ، لحظه هایی سخت دوست داشتنی اند !

 

 پنداری در مقابل دیواری از آینه ، رقص تصویرهای

 

مجنون را به تماشا نشسته ای !

لحظه های با تو بودن لحظه های دست افشانی جنون و شعرند ...

 

آنزمان که جاری تر از خیال رودی نیست

 

 و زلال تر از مهر سرودی ،

 

دل بارانی من ریشه در ژرفای صمیمیت دارد

 

و شعر پاکی اش بارانی است ، که بی اختیار می بارد !

 

دریایی که گاه می سراید : به نگاهم خوش آمدی ...

 

و گاه در بیداد دستانت طوفان می کند و با سکوتی فریاد میزند :

 

بگذار از این پس تنها تو را بسرایم !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 16:59  توسط عادل سپهری نیا  | 

  

 

من فکر می کنم ، پس هستم   ...   دکارت

 

من طغیان می کنم ، پس هستم   ...   کامو

 

در من این احساس : مهر می ورزیم ، پس هستیم   ...   مشیری

 

 

من نفس می کشم ، پس هستم !!!

چه توجیه قشنگی است ، برای بی ثباتی

 

و بی مرزی و بی هدفی آدم ها !!!

 

توجیهت به دل نشست ... ای آدم !

 

 

خواستم اينجا بنويسمش ... ديدم اينجا هم

 

جايش نيست ... بگذار بگذريم !!!

 

 

 

 

 

Designed By

..:: Adel Sepehry Nia ::..

 

Contact Me

Adel@YoungCharity.CoM

Adel.Mashini@Gmail.CoM

 

***

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:36  توسط عادل سپهری نیا  |